فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
52
كليات ( فارسى )
مريد شد و اين مزلت را از آن عتبه يافت و سنت شيخ آن بود كه به غير از تلاوة قرآن و بيان احاديث به چيزى ديگر مشغول نشوند . چون منكران شيخ فخر الدين عراقى صورت حال بر سبيل انكار به خدمت شيخ عرضه داشتند ، شيخ فرمود : « شما را منعست او را منع نيست » . روزى چند برآمد ، كار عراقى بسر آمد . روزى شيخ عماد الدين به بازار آمد ، ديد كه اين غزل را با ساز و ترانه مىگفتند و چغانه مىزدند . به طرف خرابات بگذشت ، همين را مىخواندند ، چون باز به خدمت شيخ آمد گفت : « حال برين موجبست » . شيخ سؤال كرد كه : « چه شنيدى ؟ بگوى » . گفت : « بدين رسيدم كه ، بيت : چو خود كردند راز خويشتن فاش * عراقى را چرا بدنام كردند » شيخ فرمود كه : « كار او تمام شد » ، برخاست و بنفس خود بر در خلوت عراقى رفت و گفت : « عراقى ، مناجات در خرابات مىكنى ؟ بيرون آى » . بيرون آمد و سر در قدم شيخ نهاد و گريه برو مستولى گشت . بدست مبارك خود سر او را از خاك بر داشت و ديگر او را به خلوت نگذاشت و شيخ فخر الدين در آن حالت اين غزل انشا كرد ، بيت : در كوى خرابات كسى را كه نيازست * هشيارى و مستيش همه عين نمازست شيخ در حال از تن مبارك خود خرقه درو پوشانيد و نقد خود را در عقد او آورد و در همان مجلس نكاح بستند و در آن شب عروسى كردند و شيخ فخر الدين را از دختر مولانا پسرى در وجود آمد ، او را كبير الدين لقب نهاد و شيخ فخر الدين بيست و پنج سال در خدمت مولانا مىبود . چون مولانا را وقت در رسيد شيخ فخر الدين را بخواند و حل و عقد را به دو داد و او را خليفهء خود ساخت ، بعد از آن بجوار رحمت حق پيوست . ديگران چون اين بديدند نهال حقد و حسد از درون ايشان سر برزد . قومى را برگماشتند و به حضرت سلطان فرستادند كه : اين شخص كه مولانا او را خليفه ساخته است سنت او نگاه نمىدارد و اوقات او بشعر مستغرقست و خلوت او با امر دانست .